تبليغاتX
مهتاب
جهان جای عجیبی است...
و حالا یک پاییز دیگه و یه آبان دیگه.

+ نوشته شده در  سوم آبان 1388ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
صبح، ساعت ۹:۵۱، صدای دلنشین احسان خواجه امیری، یک لیوان چای و یک سوال.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
*به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

(فاضل نظری)

*لابد این همان برفی است

که می گویند می بارد و

با خود خوشبختی می آورد.

(هوانس گریگوریان)

*ترانه که با مراد ازدواج کرد کارمندهای...

(زویا پیرزاد)

*در جایی که تفاوت یعنی تسلط همچنان که در مورد جنسیت این طور است، تائید تفاوت ها توسط زنان، به مثابه تائید خصوصیات عجز و ناتوانی است.

جین منسبریج

*چیزایی که دوسشون دارن: ... رنگ موی زنی که الان دوسش داره.

(کورت توخولسکی)

بیچاره  کتابایی که روی میز منتظر وقت آزاد من هستن، احتمالا خیلی خسته خواهند شد.


**این روزا قصد تموم شدن ندارن.

**فردا ناهار قورمه سبزی میپزم.

**این روزا بزرگترین آرزو م یه خواب آروم و بدون استرس ِ.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

ای کاش دنیا یه شکل دیگه بود...

هیچ کس مریض نبود،

MS

همه هم زبون بودن،

tofel                     

هیچ کس تنها نبود،

love

آقای مو سوی کاندیدای ریاست جمهوری نمی شد.

 

 ای کاش ایران سرای امید بود.

 

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

وقتی تصاویر شاد را، دیگر

تنها در خواب می توان دید

گمان می کنید

     بیدار شدن از خواب آسان است؟  

"هوانس گریگوریان"      "ترجمه واهه آرمن"

 

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
داشتم فکر می کردم ای کاش وقتی متولد می شدیم خدا یه دفتر نقاشی بهمون می داد با یه جعبه مداد رنگی و تراش و ... می گفت برین توی نقاشی هاتون زندگی کنین.

بعد ما از دل مامانمون با یه کوله پشتی میومدیم بیرون و هرچی دلمون می خواست می کشیدیم:

اول عروسک و اسباب بازی می کشیدیم و میرفتیم با هاش بازی می کردیم

بعد یه چراغ جادو که مشقامون رو بنویسه

بعد از اون یه کارنامه قبولی توی دانشگاه

توی صفحه  بعد یه گروه از دوستان رو می کشیدیم که دارن می رن از کوه بالا

بعدش عکسمون توی لباس فارغ التحصیلی

بعد اولین روزی رو که حقوق گرفتیم

بعد عکس دوتا قلب یا شاید عکس خودمون توی لباس عروس یا داماد

عکس خونمون رو هم هر طور می خواستیم می کشیدیم

.

.

.

ولی اگر بلد نبودیم خوب نقاشی بکشیم چی؟ اون وقت تقصیر همه مشکلات می افتاد به گردن خودمون ، نه خدا!

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1388ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
و فکر کن که چه تنهاست؟
+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط مهشید | 
اتفاقاتی که در یک ماه گذشته برام افتاد با تمام دغدغه ها و سختی هاش من رو مجبور کرد خیلی جدی تر به زندگی فکر کنم. فرض کنید "زبونم لال" شغل تون رو در عرض یک روز از دست بدید, زندگیتون و روحیتون چه وضعیتی پیدا می کنه؟

من همیشه می گفتم اگر یه روز نرم سر کار دیوونه می شم. ولی الان 3 هفته س که سر کار نمی رم. دیوونه نشدم اما حال و روز جالبی هم ندارم.

خیلی تاسف باره، به جز یه مدرک فوق لیسانس هیچ چیز دیگه ای ندارم تا بتونم با اون خودم رو مشغول کنم. از اول سرمون گرم درس و کتاب بوده و اوقات فراغتمون را فقط با خوندن کتاب سپری می کردیم!

خدا رو شکر که هنوز دیر نشده و میشه علاوه بر دکترا به گزینه های دیگه ای مثل عکاسی، ورزش، سنتور و حتی آشپزی فکر کرد.

در نظر بگیرید روزی رو که بازنشته می شید و فقط بلدین کتاب بخونین...


+ نوشته شده در  ششم خرداد 1388ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
در  این روزهای بهاری ، كاغذ و قلم هست اما حرفي براي گفتن نيست.

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1388ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط مهشید | 
به یاد سهراب سپهری

سفر

پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بيدارم كرد.
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم.
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دارز
يك لحظه گذشت:
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم.

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط مهشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در تاریکی شب
از پشت پنجره ی قطار
در جست و جوی چه بودم ؟
گم شده ام که بود ؟

در ایستگاهی متروک
نشانی خدا را
کدام زاهد در جیبم گذاشت
و در مقصد
کدام کافر
جیبم را زد ؟

"واهه آرمن"

نوشته های پیشین
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
آرشیو موضوعی
نامه ها
پیوندها
خودم
اعظم خلیلی
زن نوشت
روزبه
مصطفي مستور
نادر ابراهیمی
روهام
الهام
سارا
يرما
نازنین
قهوه تلخ
بهار
پذيرش
قصه ما
ميثم يوسفي
بابک صحرایی
مرضیه احرامی
فرنوش حبیب نژاد
شمس لنگرودی
وازنا
به خورشيد سلام مي كنم
مريم
محسن عمادي
قصه حاشيه ها
رسول يونان
حميد
محسن بوالحسني
پل ادبي (واهه آرمن)
سروش جونم
الناز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان