![]() |
![]() |
|
| زندگی |
|
در هر سوی هر روز نوری متولد می شود در پس هر شب امیدی زاده می شود در امتداد هر خیال امیدی زاده می شود در مسیر هر باد قاصدکی رها می شود در لبخند هر چهره امیدی زاده می شود در عمق هر اشک دلی و قلبی آرام می گیرد در پی هر وصلی فراقی از من با من زاده می شود و در پی هر فراقی وصلی از من با من متولد می شود. |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
من دلم سخت گرفته است از اين مهمانكده مهمان كش ...
دوست دارم بقیه اش رو بنویسی برام. |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم مرداد 1387ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
من به قطعه شعری من به تکه نانی من به حسی زیبا من به ابری آبی من به سبکی ساده من به روحی آرام من به نقشی ملموس من به تو... محتاجم. |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
خیلی وقت بود اینقدر دلتنگ نشده بودم. دلتنگ دوستایی که حضورشون سرشار از آرامش و نشاط بود.
یکی تو اصفهان و شیراز ِ و یکی دیگه سعادت آباد و هردو دارن پایان نامه هاشون را آماده می کنن. اون یکی شدید مشغول کاره توی قزوین و مجریه یه پروژه عظیم ِ.
|
|
+ نوشته شده در
یکم خرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
کلمه ای گم کرده ام.
آنقدر در پی اش گشتم که خود نیز گم شدم افسوس که در گم شده ها نیز پیدایش نکردم. |
|
+ نوشته شده در
سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
مي تواني مرا،هجايي دوست بداري و بوسه اي "اسمي" به من بدهي؟ گردباد وقتي ساكن است چه نام دارد؟ چرا اينهمه وقت گذرانديم تا بزرگ شويم فقط براي آنكه از هم جدا شويم؟ |
|
+ نوشته شده در
بیستم فروردین 1387ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
یه ترانه هست که با شنیدنش همیشه اشکهام جاری میشه. وقتی مطلب روزبه رو خوندم دوباره دلم گرفت. گفتن آخرین خداحافظ سخت ترین لحظه زندگیه!
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اسفند 1386ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
سکوت، مبهم است سکوت، آرامش است سکوت، مرموز است سکوت، اعتراض است سکوت، بیان احساس است سکوت، تجلی افکار در اصوات است سکوت، رنگ رویا و خواسته هاست سکوت، التماس من برای امدن توست سکوت،متن مکالمه من با خداست سکوت، تاریخچه زندگی من است سکوت، زیبایی مکالمه غیر متعارف است سکوت، آخرین راه زندگی کردن است. |
|
+ نوشته شده در
سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
مهشید جونم (التماسی) یه فرصت دیگه به من بده، قول می دم این دفه آدم باشم، خواهش می کنم. به من اعتماد کن، قول میدم. نترس، به خدا تمام تلاشم و می کنم، میزاری؟ |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
یه دختر بچه کوچولو، مهم نیست که لوس یا نه، مهم این که عشق منه، سرمایه کل زندگیمه، آرامشم تو زندگیه، شبایی که خیلی دلم می گیره و اشکام رو با بالشتم پاک می کنم میاد تو خوابم، زیاد تپل نیست. احساس می کنم دخترمه. چه حس قشنگی می تونه باشه مادر بودن، از معشوق بودن خیلی لذت بخش تره. به دخترم یاد می دم که اگر زندگیش پر از خط قرمز بود و آدما نتونستن از اون خطا بگذرن و این توجیهی بود برای تنهایی مقدس دخترک قشنگم، به دنبال علت خط قرمزا بگرده و اگر قابلیت کمرنگ شدن رو داشت با جسارت وارد عمل بشه، ولی هیچ وقت خودش رو قربانی زیستن به سبک اسطوره های زنانه نکنه!
یه اس ام اس ساده منو دوباره بهم ریخت . "اگه پاک کن بودی، چیو از من پاک می کردی؟" |
|
+ نوشته شده در
هفتم بهمن 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
لبخندهای ما
لبخندهایی بی همتا از گهواره تا گور تنها لبخندی و تنها همین لبخند پایان هر بدبختی |
|
RSS
|